X
تبلیغات
اسباب بازی
اجتماعی،خبری وکمی بیشتر

این کمیته انضباطی چه موجود عجیب و پرقدرتی است که بی استثنا هر کسی به آن وارد می شود در اندک مدتی تواب شده و از حرفهای زده و نزده خود بر می گردد...نمونه بارزش همان حرفهایی که علی کریمی بعد از دربی گفت و در دیدارش با کمیته انضباطی کلا منکر آن شد و در نهایت با یک انکار شداد و غلاظ از حرفهای نزده اش برگشت .....آدم ناخودآگاه یاد یک اماکنی می افتد که وقتی هر آدم به آن وارد می شود در نهایت عابد و زاهد شده از در دیگر آن خارج می شود........یاد مطلبی از یکی از دوستان مرحومم افتادم که نوشته بود: یک آدمی بود که سرش را با شامپویی می شست که اسانس قورمه سبزی داشت .....دوستان و خویشانش به او نصیحت می کردند که فلانی شامپویت را عوض کن خدایی نکرده شما را با کسی یا گروهی اشتباه می گیرند بعد می برنت به آنجایی که عرب نی انداخت! اما این آقا گوشش  بدهکار نبود.....سرش که بوی قورمه سبزی می داد و شیوه زندگی اش نیز باعث شد که فکر کنند بعله افکار این آقا نیاز به شستشو دارد . این بود که آن بابا را بردند ...... بعد از چند وقتی که صابون آنها به تنش خورد بوی قورمه سبزی نیز از سرش پرید.....بالاخره هرچیزی درمانی دارد...... حتی بوی شامپو با اسانس قورمه سبزی.......حالا این قضیه کمیته انضباطی هم شده مثل همین ماجرا .....!؟!                                                                      

 نتیجه: حقیقت همان چیزی است که بعضیها می گویند و اگر آنچه بعضیها می گویند با حقیقت متفاوت است ایراد از آنها نیست ایراد از حقیقت است .

 نتیجه اخلاقی: به بعضی از "کمیته" های انضباطی رفتن و تواب نشدن مثل تو آب رفتن و خیس نشدن است.

نتیجه خیلی اخلاقی: بعضیا حرف زدن که بلد نیستند حرف نزدن هم بلد نیستند؟                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 0:47  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

موضوع انشا:اگر امریکا به عراق حمله نمی کرد چه می شد؟

به نام خدا .و با سلام و درود بر خون خیلی پاک شهدا. ما می دانیم امریکا کشور بد و قلدری است و برای همین همه چیزهای خوب را برای خود می سازد و در عوض می گذارد ما از دست قرصهای بی خاصیت بمیریم و هواپیماهای ما تند تند سقوط کند.....و بنزینهای دودزا و نانهای گران مصرف کنیم......آنها حتی رفاه دارند...چیزی که ما نداریم و پدرمان می گوید ما چند فرسخ زیر خط فقر به سر می بریم وما فکر می کنیم  این تقصیر کسی نیست جز شیطان بزرگ که آمریکا می باشد......ما آنقدر زیر این خط فرضی به سر می بریم که وقتی قبض آب و برق و گاز و تلفن می رسد پدرم زیر لب حرفهای بدی می زند و ما وقتی از مادرمان می پرسیم بابا به چه کسی گفت....[بوق].....مادرمان با دندان قریچه می گوید آمریکا....و برای همین ما می دانیم امریکا خیلی قالتاق است....برای همین روز سیزده آبان هر سال به ما کیک وساندیس می دهند که بگوییم مرگ بر آمریکا....و خیلی کیف می دهد فقط بدیش این است که از فردا گلویمان می گیرد ....اما همین که می توانیم پاکت های ساندیس را بترکانیم خیلی خوب می باشد......برادرم که بزرگتر است در این روز کار باحال انجام می دهد و از وسط راه فرار می کند.......و می رود جایی به نام صفا سیتی....ما فکر می کنیم اگر برادرمان معتاد جوب خواب بشود تقصیر امریکای کثیف است...عراق هم کشور همسایه ما می باشد ولی امریکا از آن دورتر است...اگر امریکا به عراق حمله نمی کرد صدام حسین زنده بود و داشت برای خودش زندگی می کرد و مردم هم خوشحال بودند که یک رهبر باحال دارند........و هیچ وقت هم نمی فهمیدند که رهبرشان دیکتاتور و جنایت کار است .....و جیکشان در نمی آمد.......و مثل بچه آدم زندگی شان را می کردند......اگر امریکا به عراق حمله نکرده بود برای قرعه کشی بانک سفر به عتبات عالیات جایزه نمی گذاشتند....و مادر بزرگمان از صبح تا شب به بابای بی پولمان پیله نمی کرد و نمی گفت مرا آخر عمری بفرست کربلا......و برای یک سفر چند روزه این همه پول از مردم نمی گرفتند....پدرمان با اینکه زیر خط فقر می باشد اما نبض بازار را در دست دارد او می گوید هزینه سفر به عراق به این گرانی ها نیست و آنها مردم را می چاپند.....ما فکر می کنیم منظور از"آنها"همان امریکایی های پست فطرت می باشند.....آخر آنها در این کشور همه کاره اند.......اگر امریکا به عراق حمله نکرده بود از بیت المال پول نمی بردند ضریح امام های آنجا را بسازند با طلا و نقره مردم......در عوض با آن کارهای مهم توی کشورمان انجام می دادند.....برادرم یک دوست دارد که پدرش را عراقی ها کشته اند و چون او بعد از شهادت پدرش به دنیا آمده اورا ندیده.......او از عراقی ها بیشتر از آمریکاییها متنفر است و حتی سفر زیارتی که بنیاد شهید به آنها داد را نرفتند به کربلا......او حتی یک تیشرت دارد که رویش پرچم امریکا دارد...حتما از خودتان یا من می پرسید من پرچم امریکا را نمی شناسم و چرند می گویم!....نخیر آقا، ما هرسال حد اقل سه بار این پرچم را آتش می زنیم ۱۳آبان، ۲۲بهمن و روز قدس....اما پرچمها اصل نیست و روی پارچه های سفید کج و کوله کشیده اند....هر وقت هم سعی می کنیم تعداد ستاره های آنرا بشماریم نمی شود چون زود آتشش می زنند.......بابایم می گوید اگر آمریکا به عراق حمله نکرده بود عمرا عراقی ها می توانستند صدام را تکان دهند.....او می گوید اگر امریکا به عراق حمله نکرده بود همه ایرانی هایی که در راه سفر به عراق کشته شدند زنده می بودند و مثل باقی مردم یارانه هایشان را می گرفتند.......ما فکر می کنیم نبض مردم مرده نیز در دست پدرمان می باشد......من فکر می کنم امریکایی ها به عراقیها کمک کردند اما عراقیها یادشان رفته و فکر می کنم عراقیها کلا با امریکا حال می کنند و ما بیشتر از آنها می خواهیم آمریکا از آنجا برود.....تا جای آنها مال ما باشد....بابایم در این مورد هم یک چیزهایی گفت که فکر کنم انشایم طولانی شده برای همین انشاء خود را به پایان می رسانم.این بود انشای من.......
+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1390ساعت 0:38  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

 از قرار معلوم تخریب آثار باستانی و ملی تمامی ندارد.....سال گذشته تخریب سنگ نگاره قشم.......درست زیر گوش ماموران حفاظتی.....این روزها هم تخریب کتببه زایش منسوب به شاه بهرام ......تازه این تنها گوشه ای از همه ی تخریبهایی است که رخ می دهد و..... به گوش ما می رسد......برای یک شیئ باستانی، تخریب سرنوشت غم باری است....سالها یادگار نوشته های ملت بر تن و جان آثار باستانی دشنه می زد.....به نحوی که نمی دانستی آن بنای چند صد ساله را تماشا کنی یا یادداشت های حک شده بر آنرا بخوانی.....آنچه باقی مانده،همه از سالها غارت و تخریب جان به در برده....اما ما....و مسئولین ما........در قرن بیست ویک  که نصب کردن دوربین مداربسته در کسری از ثانیه صورت می گیرد اینقدر برای مسئولین خادم نما و پرمدعای ما سخت است که فکر می کنی واهمه دارند با چنین فن آوری نه چندان مدرنی این آثار را برای نسلهای آتی حفظ کنند!......چه حرف خنده داری.....وقتی خودشان با تیشه جهالت و بی مبالاتی به جان آثار فاخر جهانی،ملی،فرهنگی و باستانی می افتند دیگر چه جای تعجب.......از دیگرانی که روی بی فرهنگها را سفید کرده اند......همین چند روز پیش از دوست اصفهانیم جویای حال سی و سه پل شدم.....مترو به جانش رخنه کرده و از زیر پایه هایش را می جود......مسدود کردن رودخانه زاینده رود نیز مزید بر علت شده و نزدیک است که زانو بزند.....و بر پایش بنشیند.... حتی حالا که زاینده رود اصفهان را زنده کرده!.......مسجد امام و شیخ لطف الله نیز حال و روزی بهتر از این ندارند............با خودم گفتم......با همه عشقی که به این آثار دارم.....اما ای کاش اینها را مثل مثل مثل خیلی چیزهای دیگر خارجی ها می بردند....کاش سی و سه پل منقول بود..........حتما آنها بیش از ما  قدرش را می دانند......                                                                                                                                                                  نتیجه:گویا خرید دوربین یا وسایل حفاظتی خاصه خرجی محسوب می شود......جای دیگر خرجهای واجب تر داریم                                                                                                                                                   نتبجه اخلاقی: همه راهها به سیاست ختم می شود حتی شاهراه مابعدالطبیعه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 19:59  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

«دیروز یک فلسطینی با شلیک گاز اشک آور به چشمش کشته شد»......شلیک گاز اشک آور به چشم یک فاجعه است...چه در سرزمینهای اشغالی و چه در ایران.....هرگز فراموش نمی کنم......دادگاه محاکمه عاملان حادثه کوی دانشگاه بود....یکی از دانشجویان شاکی ،دانشجوی چشم پزشکی بود و ترم های آخر خود را سپری می کرد با شلیک گاز اشک آور به چشمش بینایی یک چشم خود را از دست داد......دانشجویی که نه توسط اشغالگران غاصب که به وسیله هموطن خود به این روز غم انگیز افتاده بود.....در دادگاه آن ایام، فرهاد نظری (اگر اشتباه نکنم فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ) تبرئه شد......و به جای همه مقصران این حادثه فردی به نام ببرعلی (که بعد از سالها فامیلی اش را از یاد برده ام) که آن زمان سرباز صفر بود(و حالا نمی دانم کدام پست مدیریتی را بر عهده دارد) نه به جرم ضرب و شتم دانشجویان،نه به جرم پرت کردن دانشجویان از طبقه سوم ،نه به جرم شکستن دست و پای فرزندان این آب و ملک و.........بلکه به جرم دزدیدن ریش تراش یک دانشجو مجرم شناخته شد!......هنوز تصویر فرهاد نظری که بعد از اعلام حکم برائتش برای عکاسها زبان درآورده بود و همان عکس در چند نشریه چاپ شده بود از یادم نرفته.......همین طور تصویر آن دانشجوی چشم پزشکی که به اندازه مبارز فلسطینی خوش اقبال نبود که بمیرد.....که با عصای زیر بغل به این دلیل که یکی از پاهایش را هم شکسته بودند در قاب بی حس تلویزیون ظاهر شد....روزهای برگزاری دادگاه با همه مظلومیتی که در همان یک چشمش وچهره اش موج می زد و گاه گاه دست فیلمبردار صدا و سیما اشتباهی روی تصویر او خط می خورد می آمد و میرفت......تقصیر او حتی به اندازه آن"سلحشور فلسطینی"که به ماشین دشمنش نزدیک شده بود هم نبود.....آن گاز اشک آور در اتاق شلیک شده بود..... با چشم بانداژ شده ای که با شلیک گاز اشک آور به آن ،تخلیه شده بود...... درست است که حافظه دراز مدت ما ایرانی ها مشکل دارد......اما.....حتما خیلی ها هنوز این چیزها را در خاطرات خود دارند......حتی اگر سکوت کرده اند...اما..... گاهی از خود می پرسند آیا او (که اسمش را هم نمی  دانم) درسش را تمام کرد؟آیا او چشم پزشک شد؟

نتیجه: ما کاه تو چشم خود را نمی بینیم اما خار توی انگشت پای دیگران را از فرسنگها راه دور می بینیم.......

نتیجه اخلاقی: برای خوشبختی یک سلامت کامل و یک حافظه ناقص لازم است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1390ساعت 18:46  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

 چند سال پیش(اواخر دهه هفتاد) یک نفر در حاشیه مرزهای غربی کشور کشته شد.......بازنشسته نیروهای مسلح......که گفته شد در راه "عقیده" و توسط اشرار از خدا بی خبر به قتل رسیده.....کلی برایش مراسم بزرگداشت و نکوداشت برگزار شد....و شماری از افراد سرشناس کشوری( آن وقت) نیز در این مراسم شرکت کردند و برای آمرزش روحش و رهسپار شدنش به بهشت دعا کردند.....هنوز خیلی از این ماجرا نگذشته بود که نیروهای انتظامی مرزی یک باند بزرگ قاچاق اشیاء عتیقه را کشف ودستگیر کردند....تازه در این زمان بود که قاتل آن خدابیامرز، شناسایی شد و معلوم شد که طرف از همکاران این قاچاقچیان بوده و در راه "عقیده" نمرده، بلکه در راه "عتیقه" به قتل رسیده......این ماجرا را نوشتم تا بگویم بعضی چیزها ممکن است "ضرب آهنگ"مشابه ای داشته باشند ولی یکی نیستند و با هم فرق دارند....مثل همین جریان بانک مرکزی و حباب درست شده روی سکه......خود بانک مرکزی با "دلالی سکه" به تب و تاب بازار دامن می زند.... و تا جایی پیش می روند که سکه های بهار آزادی را پیش فروش می کنند........به قول خودشان پولهای راکد مردم را جمع می کنند تا برای عملیاتی شدن طرحها(مثل مسکن مهر و یارانه های نقدی) تامین بودجه کنند....بعد دائما در رسانه ها و افکار عمومی می گویند: نبض بازار سکه را به دست دارند، می خواهند حباب را بترکانند وچه وچه....(ولانسبت) بنده و شما را یابو فرض کرده اند....یابو هم که باشیم با یک دو دوتا چهارتا می فهمیم چه خبر است.....دلالی که شاخ و دم ندارد آقا جان.....به قول یک ضرب المثل تاریخ مصرف گذشته(به دلیل وجود کلمه شاه در آن)....این آش آنقدر شور شده که شاه هم فهمیده........

نتیجه: بانک مرکزی باید حباب خودش را بترکاند.

 نتیجه خیلی اخلاقی: خرج که از کیسه میهمان بود حاتم طاعی شدن آسان بود.....

نتیجه غیر اخلاقی: ما همه یابوهای تاکسی دربست گرفته ایم

                                                                                                                                           

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 23:33  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

اول: چند روز پیش دوستی دل نگران سر سبز من بود که در مسیر زبان سرخم قرار گرفته ،آنرا که دردسر نیست چیزی به سر نبندد....وچنان و چنان.......!!خوب من هم از مال دنیا همین یک سر را دارم ، بی شک می خواهم حفظش کنم......اما....خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر .......این مطالب هم از آن دسته مطالبی نیست که هیچ سردبیری رقبتی به چاپیدنش داشته باشد.......سالها کار کردن توی نشریات مختلف به من حالی کرده که اگر یک مطلب مورد پذیرش واقع شود، سردبیر همان بار اول "بله"را می گوید....نیاز نیست که خطبه برایش سه بار خوانده شود.......خودرو کوچک حیوانی من از بدو تولد فاقد مقوله ای به نام دم بوده اما نمی توانم از نوشتن صرف نظر کنم.....نمی خواهم دچار بیماری مردن از ننوشتن شوم.....

دوم: در آستانه روز عاشورا یاد حماسه نه دی دوباره گرامی داشته شد....حضوری که به محکوم کردن برهم زنندگان عاشورای 88 تعبیر می شود.....نمی خواهم از این اتفاق و حرکت حرف بزنم.....حتی یک کلمه.......می خواهم بگویم ای کاش اتفاقات دیگری که در ایران رخ می دهد هم همیشه همین طور زنده نگه داشته می شد.......کاش از نقص حافظه  بلند مدت ما ایرانی ها سوء استفاده نمی شد....کاش گاهی یادآوری می شد که بالاخره پرونده گوشتهای آلوده به کجا کشید....متهم اصلی چه کسی بود؟.....کاش گاهی یادآوری می شد که چرا حادثه سقوط یاک40 رقم خورد؟....چرا باید فرودگاهی که پیش از آن دو بار افتتاح شده بود با حضور تمام نمایندگان استان گلستان دوباره افتتاح شود؟....چرا به شکل مستخره ای در مورد جعبه سیاه هواپیما گفتند:برقش بعد از بلند شدن از فرودگاه تهران قطع شده بود؟....چرا یادمان نمی اندازند که نمایندگان مجلس در راه بازدید از کارخانه کاله و پرونده مرتبط با گوشت و شیر آلوده (چرا)تصادف کردند...مردند؟......چرا به یادمان نمی اندازند(که چطور شد) که کرباسچی با آن همه هیاهو به زندان رفت و بعد هم به ناگهان آزاد شد؟.....چرا یادمان نمی اندازند در همین روز عاشورای اخیر پسربچه 13ساله (و چند نفر دیگر در همان روزها) به دلیل استفاده از داروهای بی هوشی چینی در سکوت رسانه ای  در بیمارستان نفت مرد تا...... سود سرشار واردات این کالا به جیب آقا زاده ها برود؟ ......چرا یادمان نمی اندازند که همه ایران 8 دی در "محکومیت اغتشاش گران عاشورای 88"راهپیمایی کردند.......مردم تهران(با همراهی دیگران) 9 دی.......؟

چندم: در قبال مطالب نگاشته شده نویسنده هیچ مسئولیتی را به عهده ندارد....و نمی گیرد.....!!
+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1390ساعت 22:29  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

نمای اول: چند صد هزار دیش ماهواره دستگیر و از پشت بام آپارتمانها و خانه های ملت جمع آوری شد.......تلاشی که در نوع خود بی نظیر بود......در مقابل ، صدا و سیما در حرکتی مثبت اقدام به راه اندازی شبکه های دیجیتالی کرد تا ملت از خروس خوان تا بوق سگ ننشینند پای تلویزیون و برنامه های شبکه های ماهواره ای را ببینند به خصوص فارسی وان را......و خدایی نا کرده از راه به در شوند....مگر این چند تا شبکه هندلی ما از چند هزار شبکه ماهواره ای چی کم دارد؟........حالا گیریم آنها شادترند و می دانند مخاطب چه نیاز دارد......اما اینکه نشد دلیل ........

نمای دوم: محض نمونه شبکه های تلویزیونی وطنی را در زمانهای گوناگون کانال به کانال کنید......خدایی حوصله تان سر نمی رود؟.....سالها قبل که هنوز CD و دستگاههای پخش فیلم این قدر همه گیر نشده بود و سه تا کانال بیشتر نداشتیم.....و ملت ،خلاف بزرگشان دیدن فیلمهای ویدئویی بود..... در شبهایی که بخاری از تلویزیون بلند نمی شد یا شبهای تعطیل ،مقابل کلوب هایی که فیلم کرایه می دادند غلغله بود.....جای سوزن انداختن نبود.......همان مکانی که بعدها که وجودش به صورت رسمی پذیرفته شد به آن گفتند.... «فروشگاههای صوتی و تصویری».......

نمای سوم: حکمت ایجاد شبکه های دیجیتال را نمی فهمم ........وقتی قرار است از آن فیلمها و سریالهایی پخش شود که دست کم صد بار از دیگر شبکه ها به نمایش در آمده.....واقعا مخاطب را چه فرض کرده اند؟.....مشکل تعداد شبکه نیست......مسئله محتوای برنامه هایی است که به خورد بیننده داده می شود........تخیلی است که به اخبار وارد می شود........مسئله ، پیامهای نخ نما ، چرک ، پوسیده و تاریخ مصرف گذشته ای است که از طریق این برنامه ها به مخاطب تزریق می شود...... مسئله شبکه نیست.......مسئله این همه درد و رنج و مصیبتی است که به خورد بیننده می دهند......و با چیزهایی می آمیزند که برای خودشان خوشتر است......نه مخاطبی که تشنه است.....اگر می خواهند دیش های ماهواره به پشت بام خانه ها برنگردند حتما یک فکری به حال صدا و سیما بکنند......وگرنه همان آش و همان کاسه.......

نتیجه: اگر نظر شما غیر از این است پس شما یا ایرانی نیستید....یا در ایران زندگی نمی کنید....یا آنکه فقط یک تلویزیون اختراع شده و آنهم در خانه ماست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 0:1  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

دوستی دارم که به معنای کامل کلمه خوره کتاب است......برای من کتاب خوان مترادف با نام اوست.....شوخی و جدی به او می گویم که یک تنه جور هفتاد و خردی  میلیون نفرایرانی"کتاب نخوان"را به دوش می کشد.....نمی دانم گزارشگران و آمارگیرانی که دائم از ملت در این خصوص سوال می کنند چرا هرگز از او در این باره نمی پرسند.....اگر سراغ او بیایند و او را در آمار خود لحاظ کنند این آمار به یک باره دچار جهشی شگفت آور خواهد شد......من که فکر می کنم آمارگیران وزارت ارشاد مثل گزارشگران صدا و سیما عمل می کنند....گزارشگرانی که فقط حوالی جام جم از عابران سوالهای خود را می پرسند و آنرا به کل جامعه چند میلیون نفری تعمیم می دهند و یا از دوستان و آشنایان خود سوال می کنند.....یا یک مشت آدم با خط سیاسی مشخص که فقط سر تکان می دهند و تایید می کنند را نشان می کنند که دائم به سراغ آنها بروند.....آدمهایی که هرگز مخالفتی با سوال مصاحبه شونده نمی کنند.....موافقند....سر تکان می دهند و تائید می کنند......نمونه اش همین گزارشی که چند روز پیش در خصوص تعطیلی سفارت انگلیس پخش شد....هیچ کس پیدا نشد که به عنوان نمونه بگوید:من نظری ندارم.......آمارگیران"فوق الذکر"نیز به همین شکل عمل می کنند.....البته با این تفاوت که آنها به سراغ افرادی می روند که درست انتخاب نشده اند.......اگر درست انتخاب شده بودند که در این چند سال حداقل آمار کتاب خوانی یک تکان اساسی می خورد.....قبول ندارید؟....کمی فکر کنید....خرج ندارد....اینجوری شاید آمار فکر کردن ایرانی ها هم یک تکانی خورد......

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1390ساعت 23:59  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

(در مطلب۱۷ آبان)گفتم من پرسپولیسی نیستم....اما نگفتم که استقلالیم....من استقلالی هم نیستم....اما فوتبال را دوست دارم و اکثر مسابقات فوتبال را می بینم....چه داخلی و چه خارجی.....نژاد پرست نیستم اما از کرار جاسم کمی به خاطر عراقی بودن و بیشتر به خاطر رفتارهای اغراق آمیزش و زمین خوردنهای الکی اش ، پرخاش و اعتراضهای بی خودش متنفرم.....او نه تنها بازی را که حتی فوتبال را خراب می کند......اما بخش غم انگیز حضور او در زمین فوتبال....و در خاک ایران....بیشتر در درون من رخ می دهد......وقتی که فکر می کنم مثلا برادر،پدر،عمو،دایی و یا یکی از بستگان این فوتبالیست در جنگ برادر،پدر،عمو،دایی ویا یکی از بستگان هم تیمی اش را کشته.......و آرزوی اغلب هموطنانش (بر خلاف ادعاهای دولت ما که دم خروس را ندیده می گیرد) این بوده که کشور ما را به خاک خود ملحق کنند.....و او حالا تومانهای مارا به جیب می زند......و در دلش از ما به خاطر یک حس متقابل متنفر است.........هرچه باشد از قدیم گفته اند"دل به دل راه دارد".......هرگز به ملیت این دل اشاره نکرده اند.......نمی دانم......شاید من به خاطر 8 سال جنگ از کرار جاسم متنفرم......و شاید به خاطر کوچه ها و خیابانهایی که از آنها عبور می کنم....شهید چمران... شهید بابایی....شهیدان آخوندزاده.... نمی دانم......

*در گویش گرگانی کنایه از کسانی است که سر کسی خراب می شوند.(جوگی ها در مجالس به طور دسته جمعی حاضر می شدند)

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1390ساعت 0:52  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

این اتفاق......این مرگ....آنقدر به من نزدیک است که همیشه فکر می کنم دیروز اتفاق افتاده و تنها چند ساعت از آن می گذرد...و نه چند سال.....نه شش سال...سقوط هواپیمایC130 که خبرنگاران،عکاسان و تصویر برداران مسافران آن بودند تا خبر تهیه کنند از یک رزمایش.....که تصویر بگیرند......که لحظه ها را در دوربین های عکاسی خود فریز کنند....اما خود به متن خبر تبدیل شدند......کسانی که همیشه در حاشیه خبرها بودند......این بار متن خبر شدند.......فراموش نمی کنم.... آنروز خدا خدا می کردم خبر دروغ باشد....دانشگاه نرفتم.....می ترسیدم نامهایی را بشنوم که خوب می شناختمشان.....اما...خبر درست بود....کم کم تلفن ها به صدا در آمد......اس ام اس بود که پشت سر هم می رسید......صدای بغض آلود مجری شبکه خبر ..... حسنی دخت.....هنوز در گوشم است......فردایش ماتمی بود در دانشکده...... اناری،بقایی و میر افضلی از دانشجویان دانشکده ما نیز مسافران این هواپیما بودند.......هواپیمایی که هرگز به مقصد نرسید.......در دانشکده ای که همه با هم یا دوستند یا هم کلاسی و یا همکار،مگر می شود داغ دار نباشی حتی اگر هم گروهت....هم رشته ات نبوده باشند......همه از هم فقط یک سوال می کردند......چرا؟........و همه مثل مثل مثل همۀ خبرنگاران در پی یافتن جواب بودند....همه خبرنگار بودند....همه می دانستند مجهولات این معادله که یک سرش به سقوط"یک اتفاق" منتهی می شود بیشتر از معلومات آن است......امسال عکس آنها را در غرفه شهدای رسانه نمایشگاه مطبوعات دیدم....و باز از خودم پرسیدم.....چرا آنها در سکوت مردند؟....کشته شدند یا شهید ؟.....یا یک حادثه بود مثل تمام سقوطهای هواپیما.....مثل همیشه....تقدیر...امروز نیز که به سالگرد این حادثه نزدیک می شویم باز هم سوال من همان است که بود....

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 23:25  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

به سلامتی و میمنت و مبارکی سفارت انگلسی های کثیف! در تهران بسته شد و سفیر آن به کشور نفرت انگیزش برگشت......تا از غصه این اتفاق دق کند......چه خوب و چه بد به من ربطی ندارد....اما یک سوال.......حالا که انگلستان از سفارتش در ایران محروم شده....در یک عمل متقابل آنها نیز در سفارت ما در لندن را می بندند..... هرچه باشد آنها که چوب شور و"چوق الف"نیستند که مارا بروبر نگاه کنند و دست بر قضا لبخند بزنند.......بعد اگریک آقا زاده بخواهد از این کشور استعمارگر وخبیث به خاک کشورمان برگرد چه می کند؟.... کارش که خیلی سخت می شود.......من که فکر می کنم که اگر آن طفلکی های معصوم برنگردند بهتر است! چون اگر به ایران برگردند و دوباره بخواهند به کشورملکه الیزابت سفر کنند دچار مشکل می شوند!؟......آخ !چه سردرگمی مبهمی...!؟تابعیت دوگانه نیز می تواند راه حل خوبی باشد ......آقا زادگان عزیز!به این گزینه هم فکر کنید بد نیست...!؟!حق مشاوره من هم مثل بقه پولهای باد آورده ای که فقط به سمت و سوی شما می وزد نوش جانتان........

 

*در گویش گرگانی به معنای کسی است که با حرف زندگی این و آن را زیرو رو می کند

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 0:29  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

الف:نام بلواری در مشهد از ایرج میرزا به جلال آل احمد تغیر کرد....دست اندرکاران و خردمندان این تغیر در ابتدا و انتهای این بلوار پارچه نوشته ای نصب کردند که رویش نوشته شده بود:«به دلیل بی توجهی ایرج میرزا به شئونات اخلاقی،نام این بلوار به جلال آل احمد تغیر می یابد»!!!!

ب:سالها پیش ژاپنیها تلاش می کردند تلویزیونی بسازند که بسیار کوچک باشد....کوچک به اندازه یک قوطی کبریت........درست در همان زمان در ایران قوطی کبریتی به نام«کبریت خانواده»تولید می شد که(باکمی اغراق)به اندازه تلویزیون14اینچ بود!....این را نوشتم که به چیزی اشاره کنم که ربطی به تلویزیون و کبریت ندارد و فقط ربطش به بی ربطی اش است!.....اگر یک بار سوار مترو شده باشید بر روی دیوار آن تعداد افرادی که می توانند بنشینند و بایستند حک شده ،تعداد ایستاده ها چند برابر تعداد نشسته هاست....این همان حکایت قوطی کبریت اندازه تلویزیون است......

پ:چند روز پیش لپ تاپم به طور خودکار تصمیم می گیرد که خودش را به روز کند.....و به اصطلاح آپدیت شود.....من هم بدم نمی آمد، پس مخالفتی نکردم!....بعد از چند لحظه این پیام روی صفحه ظاهر شد(البته به زبان انگلیسی)....«شما در یک کشور تحریم شده ساکنید بنا براین دسترسی به این اطلاعات برای شما مقدور نیست»......برای چند لحظه خشکم زد.....باورم نمی شد که به این سادگی من هم تحریم شده باشم.!......اگر تا این لحظه به شکل ابلهانه ای فکر می کردید تحریم ها جز چند مورد بسیار"کوچولو"تاثیری بر ما ندارد......لطفا این مطلب را یک بار دیگر بخوانید....اگر به نتیجه نرسیدید با سرعت نور سرتان را به دیوار بکوبید......تا ببینیم نتیجه چه می شود.....بعد در موردش صحبت می کنیم.......نظر مثبتتان چیست؟

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1390ساعت 0:42  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

چند روز بیشتر به آغاز سال جدید میلادی نمانده.....و کم کم زمان خروج امریکایی ها و متفقینشان از عراق فرا می رسد.....«آنها باید به تعهدشان عمل کنند و در موعد مقرر خاک عراق را ترک کنند».....این جمله را بارزانی گفت.....و خیلی های دیگر.....اما آنچه در این بکش مکش که سالها بین عراق و امریکا در جریان بوده از مقابل چشمهایم محو نمی شود  شادی و هلهلۀ عراقی هاست،در صبحی که متفقین به کشورشان حمله کرده بودند......متفقین نامی بود که از صبح ورود آنها به این کشور در تیتر،لید و متن خبرهای ما جای داشت......و در زیرنویس شبکه خبر که لحظه به لحظه اخبار این حمله را گزارش می کرد.......اما بعد از اذان ظهر نام متفقین به اشغالگران تغیر یافت......این کلمه نیز در ذهن من جای گرفته..... در کنار تصاویر گل دادن عراقی ها به سربازهای غیر وطنی که سوار بر تانکها به شهرهایشان......به کشورشان آمده بودند......در کنار لحظه های در آغوش کشیده شدن سربازان زن امریکایی توسط زنان چادر به سر عراقی......و کودکانی که از سر و کول امریکایی ها بالا می رفتند......به کمک آنها روی تانکها می نشستند........و جوان ترها با آنها عکس یادگاری می گرفتند.......و به کمک آنها مجسمه های صدام حسین را پایین می کشیدند......این صحنه ها از مقابل چشمهایم کنار نمی رود........و لحظه شلیک کفش توسط منتظرالزیدی به بوش....وسپس رفتار دولت مردان عراقی با او.....سپردنش به نیروهای امریکایی ....... بازجویی ....شکنجه......زندان....تبعید......(او سالها بعد قهرمان ملی خواهد شد)......نمی دانم در فرهنگ آنها اشغالگران یا متفقین یا هر نام دیگری چند مفهوم می تواند داشته باشد....در آن واحد چند معنی......دارد.....آنها هم مثل ما خوش استقبال کن بد بدرقه اند.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 0:13  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

نمی خواهم مقدمه چینی کنم چرا که هر چیز«چینی»بی کیفیت است حتی مقدمه اش!برای همین می روم سر اصل مطلب..... از قرار معلوم دور،دور اختلاسهای سه هزار میلیاردی است در ایران به تومان و در روسیه به روبل(البته تبدیل شده به دلار)..... یک(یا چند نفر)شیر پاک خورده در این کشور دست به اختلاس سه میلیارد دلاری زده.....این روسها  همان طور که در کشتی،تبادل ببرهای مریض،قراردادهای نفتی و گازی،فروش S300 روسی و قرار دادهای نیروگاه اتمی گوی سبقت  و کلاه ما را ربوده اند این بار نیز روی دست ما بلند شده اند!.......و یک برگ دیگر از توانایی های خود رو کرده اند.....البته ما و آنها در این پروژه میلیاردی یک فرق عمده داریم......آنها خیلی زود طرف را می گیرند و پولهای ملت را از حلقومش بیرون می کشند.....در حالی که در ایران این قضیه همچنان "در حال پی گیری"باقی می ماند و مثل  سریال سالهای دور از خانه ،سالها از رسانه ای شدن آن می گذرد و خاوری خارج از دسترس آب خنک میل می کند و"ممنوع الورود"می شود......تا تعداد متنابهی کاسه و کوزه بر سر او شکسته شود.....وباقی افراد دخیل در این قضیه در حاشیه امن خود بمانند..... تا کم کم این قضیه از ذهن ملت پاک شود و بعد.....کی بود کی بود من نبودم.....!؟! و البته آنچه به جایی نرسد فریاد است......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 10:32  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

چند روز پیش در مسیر تهران به گرگان در گرگ و میش هوای دلگیر بامداد پاییزی از ساری عبور کردم....از قوس میدان امام خمینی که سالها در چهار سوی خود اسبهای درشکه ای از گل و گچ سرشته را داشت....اما ماههاست که به دلیل کج سلیقه گی(شما بخوانید نادانی) مسئولین شهرداری این شهر نیست و نابود شده و احتمالا در زباله دانی به حال خود رها شده تا در زیر خروارها خروار جهل بپوسد....اتفاقی که با بن کن شدن مجسمه آریو برزن در (اگر اشتباه نکنم) ایلام همزمان بود....که در سمت  وسوی دیگر دنیا مصادف شد با کش مکش میان یونان و مقدونیه برای نصب تندیس اسکندر در این دو کشور و در حقیقت بر سر تصاحب این"کشور گشا"....شهردار ساری در توجیه عمل خود گفت: «چون مردم به میدان امام خمینی به دلیل وجود این اسبها می گفتند میدان اسب.....در حقیقت به امام توهین می شد»قبول....اما کاش به جای نابود کردن این مجسمه ها که گرد تاریخ را بر خود داشتند آنها را در میدانی دیگر و یا حتی پارک یا جالیز! به خدمت می گرفتند تا برای همیشه از تماشای آن محروم نشویم.....نمی دانم چرا اما.....ناخودآگاه به یاد قطع درخت صد وچند ساله در یکی از بقاع متبرکه استان گیلان افتادم که به جرم دخیل بستن مردم به آن از کمر شکسته شد....درختی که میراث طبیعی بود که گنجینه وراثتی پرباری در خود داشت(به گفته مسئولین و کارشناسانی که بعد از قطع درخت بر سر جنازه اش حاضر شدند و مثل همیشۀ خدا دیر رسیدند).....ونا خودآگاه یاد نقاشیهایی از شاهنامه افتادم که در مشهد بر روی دیواری نقش شده بود....آن نیز قربانی "فراست مسئولین "شد و چندی بعد با رنگ سفید پوشانده شد تا به طرحی دیگر سپرده شود....راستی دزد مجسمه و تندیسهای تهران که بود؟ شما می دانید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1390ساعت 15:56  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

 در اتوبانی در آلمان 53 اتومبیل تصادف کردند و در این حادثه 3نفر کشته شدند....تقریبا در همان زمان در اتوبانی در مسیر اراک ـ ازنا دو اتومبیل تصادف کردند و 8 نفر کشته شدند ...دو خانواده به طور کامل از بین رفتند.....جالب است که صاحبان کارخانه های خودرو سازی معتقدند که اتومبیلهای تولیدیشان از بالا ترین استاندارد برخوردار است....و با وضع قوانین سخت گیرانه برای واردات خودرو و هزینه گزاف گمرکی مانع بزرگی برای کسانی ایجاد می کنند که می خواهند اتومبیلهای کم مصرف و باکیفیت سوار شوند....که دست برقضا ایمن نیز هست.......دیگر به کشمکش ها بر سر کیسه هوا و ترمز ABS کاری ندارم و هیچ اشاره ای هم به آن نمی کنم!........از سوی دیگر درحالی که ما در کشور با قیمتهای نوجومی پراید،پژو405 و206 وسمند و..... رو به رو هستیم  در خارج از مرزها همین خودروها زیر قیمت بازار داخلی فروخته می شود....(ما چقدر بی چاره ایم.....نه!)

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1390ساعت 21:30  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

خبر عجیب بود و دل خراشنده...فاجعه ای به تمام معنا.....مردی  با به راه انداختن آتش سوزی مرگ خود و دو کودکش را رقم زد.....کودکان 9 و10 ساله ای توسط پدری به قتل رسیدند که چندی پیش به همسرش درحالی که خواب بود با چاقو حمله کرده بود......زن بعد از این اتفاق از همسرش شکایت کرد و دادخواست طلاق داد اما قاضی پرونده با گفتن این مطلب که نمی تواند حضانت فرزندانش را به عهده بگیرد او را وادار کرد که به آن زندگی برگردد....اما پدر بی رحم در حالی که در اتاق آتش روشن کرده بود دختر بزرگ خود را با بازوها و فرزند کوچکتر را با زانو هایش به زور نگه داشته بود(وزمانی که مادر سر کار خود بود)فاجعه ای را خلق کرد که آتش آن دامان خیلی ها را خواهد گرفت.....مخصوصا قوانین الکن و عقب مانده ما که در چنین شرایطی نیز مادر را محق سرپرستی کودکانش نمی داند و در نهایت به مرگ کودکانی خردسال رضایت می دهد....و پدری که شرایط عقلی نا متعادلی دارد را به مادرشان ترجیح می دهد...بدون درنظر گرفتن صلاح کودکان....و بعد قاضی که می توان به جرات گفت جایگاه قضاوت راغصب کرده.....او متهم ردیف اول این قتلهاست...چرا که با رای او آن کودکان معصوم امروز در حالی در خاک خفته اند که حتی اجساد سوخته آنها قابل شناسایی نبود....
+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1390ساعت 0:34  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

من چند روز پیش در یک انتخابات فرمایشی شرکت کردم...اما اینکه چرا امروز این یاد داشت را می نویسم خودش ماجرایی دارد که در زمان دیگر خواهم گفت......خیلی در مورد انتخابات فرمایشی و دادگاه های فرمایشی شنیده بودم که معمولا نسل آنها را منقرض شده ارزیابی می کنند و آنرا با زمان پیش از انقلاب مرتبط می دانند.....اما من در عصر مثلا تمدن ،مدرنیته و دموکراسی در انتخابات خانه مطبوعات استان البرز حاضر شدم انتخاباتی که قرار بود به شیوه ای مردم سالارانه برگزار شود .......در حالی که روزنامه نگاران و(شماری از)سرپرستان نشریات سراسری این استان منتظر سخنرانی افراد کاندید شده بودند با کمال وقاحت اعلام شد که :«شما رای تان را بدهید بعد کاندیداها از برنامه هایشان خواهند گفت»جمله ای که با اعتراض شمار زیادی از حضار و حتی نامزدهای هیئت موسس خانه مطبوعات آتی رو به رو شد.....و البته خرسندی عده ای دیگر ...ومسلما آنچه به جایی نرسد فریاد است....ودر نهایت در حالی که درهای سالن قفل بود و حاضران اجازه نداشتند بدون رای دادن از سالن خارج شوند....انتخابات این پایگاه دموکراتیک در کرج برگزار شد.....و آنقدر برای مسئولین اداره کل ارشاد استان البرز این انتخابات بی اهمیت بود که آقای مدیر کل در این نشست جز چند لحظه کوتاه حاضر نشد.....حتی بعد از آنکه شماری از خبرنگاران به این شیوه انتخاباتی اعتراض کردند نیز تریبون در اختیار کاندیداها قرار نگرفت!.....جالب ماجرا جایی بود که  حتی یک نفر از کسانی که نامزدی خود رااعلام کرده بودند، تحصیلات آکادمیک روزنامه نگاری نداشتند که با کار حرفه ای با تمام ابعادش آشنا باشند......این ماجرا زمانی مزحکتر شد که یکی از کاندیداها اعلام کرد در هفته گذشته انصراف خود را طی نامه ای اعلام کرده اما امروز اسمش به عنوان یکی از نامزدهای اولین خانه مطبوعات استان البرز ثبت است.......قصه ما به سر رسید...حقیقت به خانه اش نرسید.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 23:49  توسط نداسادات بنی کمالی  | 

هنوز از سیل پاکستان زمان زیادی نگذشته بود که دهان های باز و شکم های گرسنه اهالی سومالی نیز به خیل محتاجان کمک های ایرانیان اضافه شدند.....و هنوز زمان زیادی از کمکهای بشر دوستانه ما به این کشور نگذشته بود که زلزله ای استان وان ترکیه را لرزاند.....وکالاهای بسیاری به این منطقه از سوی ایران ارسال شد......منکر قلیان احساسات مان نیستم.....حتی نمی توانم منکر نوع دوستی و کمک به هم نوع ،ورای دین و نژاد و رنگ پوست و زبان وملیت و حتی اشتراکات و تضادها و.....باشم اما به این اصل که "چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است"بسیار معتقدم.......درحالی که هنوز مردم بم در"قوطی حلبی"زندگی می کنند،و بچه هایشان در چنین جایی درس می خوانند......ومردم زلزله زده چالدران(هم مرز با استان وان در داخل کشور) به کمک نیاز دارند و بخشهایی از استان گلستان که پس از سیل سالهای دور هنوز با مشکلات ریز و درشت دست و پنجه نرم می کنند.....و هزاران هموطن گرسنه داریم که غم امشبشان، نان فردایشان است .....چرا باید این کالاها و منابع را برای سیر کردن و سرپناه دادن به دیگری صرف کرد......من که دلم می سوزد وقتی می بینم منابع کشورم به جای اینکه به هموطن گرسنه ام بخشیده شود ،راحت دیگری را فراهم می کند......به سادگی می توان نام این عمل را خود شیرینی در عرصه بین الملل گذاشت.....نباید فراموش کرد که "آدم خود شیرین یا دیابت می گیرد"....و می میرد....ویا شکرک می زند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1390ساعت 22:53  توسط نداسادات بنی کمالی  |